مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 
-  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

-   نام دختر چیست ؟   مرد جوان گفت :

-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 15:9 توسط سارا |

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 15:9 توسط سارا |

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن
عشقشان را معنا می کنند
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر 
زندگی اش چه فریاد می زد؟

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!

راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 14:47 توسط سارا |

آمدی با آمدنت رویای خوشی ها قدم بر قلب به ستوه آمده از غصه ام نهاد

بر شانه های خسته از جور جفا دست پر مهرت را نهادی و از فرو رفتن در

باتلاق تلخ تنهایی نجاتم دادی.من آواره ی کوچه های بی کسی در به در

 دنبال منزلگاه محبت بودم تا کسی آب محبت در دستانم بنهد.تو اب که هیچ

کلید پادشاهی خانه ی قلب را بر روی طاقچه ی چشمانم جا گذاشتی. من

لحظه لحظه زندگانیم پر شود از بودن تو بوی نرگس می داد اوج محبت گاه تو

اسیر دیدگان پر مهرت شدم اسیری که خود را حبس ابد کرد در آسمان

 وسیع بینایی تو.دستانت را بر دستانم بگذار که محبت ها با تو معنا

می شود دل خود را فرش خواهم کرد برای ورود با شکوهت بر دل غمگینم

جای تورا نخواهد گرفت کسی در قلبم که من در اوج تمنا تو را می خواهم

آرزو مند روزی هستم که نوازش بکند دستانم ریسمان این عشق ناتمام را

دوستارت خواهم ماند دوستدارم بمان.

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 19:16 توسط سارا |

نمی دانم چرا ، کجا ، تا کی ، برای چه ، ولی رفتی بی آنکه به فکر غربت

چشمان من باشی.

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

نازنینا من زنده ام با یاد تو / اما چه زود رفتم از یاد تو .

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

از باد پرسیدم پایان کار عشق چیست ؟ سری تکان داد و گفت نفرین بر این

جدایی

اگه بقیه اش رو می خوای برو ادامه مطلب......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 18:59 توسط سارا |

تمام باورم این بود که : بی همگان به سر شود ؛ بی تو به سر نمی شود ؛ ولی من خیلی نگران شده ام . . . چون دیگر بی تو هم دارد به سر می شود انگار . . .

 

 گوش کردن را یادبگیر فرصتها گاه با صدای بسیار اهسته در می زنند

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

 زیر باران بیا قدم بزنیم
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
چتر را تا کنیم و خیس شویم
لحظه ای پشت پا به غم بزنیم

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !(شریعتی)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي

+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 14:33 توسط سارا |

در جهانی که انسان غرق در غربت و تنهاییست

اشک آرامشی است برای ناگفته ترین حرف ها

لبخند نوازشی است برای شکسته ترین قلب ها

و وقتی: نگاه منتظر٫تمام خاطرات را در بردارد

قلب٫شکست بی صدا در ژس سینه

ذهن٫دور از همه ی افکارات زمینی

روح٫دور از جسم و تنها   جسم٫متحرکی است در پس کوچه ها

پس تاریکی بر جهان حاکم می شود دلیل این همه تاریکی و خموشی

چیست همه فریاد بر آورید : عشق

+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 14:26 توسط سارا |

می روی و غربت خیس نگاهم را نمی بینی چرا؟؟؟؟

می روی در خود شکستنم را نمی بینی چرا؟؟؟

در هجوم بی کسی ها بی تو تنها ماندم و تنها شدم

در سکوت نیمه شب اشک هایم را نمی بینی چرا؟؟؟

در شب سرا سفر غصه هایم را نمی بینی چرا؟؟؟؟

ساده بودی٫ساده رفتی بی حضورت

خالی از خالی شدم

بوی غربت می دهی ٫سردی سرد صدایم

را نمی بینی چرا؟؟؟

 

+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 14:6 توسط سارا |

تو رفته ای بی من تنها سفر کرده ای
من مانده ام که بی تو  شبم را سحر کنم
تو رفته ای که عشق از سر بدر کنی
من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

هیچ بارانی جای پای تو را از کوچه های قلبم نخواهد شست

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

دلتنگیهایم را با کدام قایق خیالی روانه دل دریائیت کنم تا بدانی که دلتنگم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 19:38 توسط سارا |

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 15:21 توسط سارا |